ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 8 ماه و 12 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 3 ماه و 5 روز سن دارد

ماه آسمان ما

اولین تجربه دندانپزشکی غزلکم

دیروز یعنی 19 آذر من و غزل جون همراه هم رفتیم محل کار باباحامد و آقای دکتر یکی از دندان های تخت غزل جون رو براش ترمیم سطحی کرد. غزل هم خانوم بود و همکاری کرد حالا قراره یکشنبه پیش رو هم یک جلسه دیگه بریم. آقای دکتر که از همکارای باباس خیلی دیروز برخوردش خوب بود و حتی تلوزیونی که اونجا روشن بود رو هم گذاشت رو شبکه پویا که دخترک ناز ما حس بهتری داشته باشه و برای تمامی مراحل از نازدونه ما اجازه میگرفت.ممنونیم ازشون. دو سه روزی خانه مامان من بودیم و حسابی به غزل خانوم خوش گذشت.کلی بازی میکرد و همه هواشو داشتن. برا همین امروز دوست نداشت برگردیم خانه خودمان. حالا قراره شام بریم خانه مامان گلی تا دخترک راضی بشه دیروز به مامانم میگفت من...
20 آذر 1397

دوماهگی گل پسرم

دختر و پسر نازنینم بدونین که قوت قلب  نور چشمان منین، زندگی کنار شما شیرین ترین مرحله زندگی منه. الانم مثل این دوماه و نیم وقتم کمه و تند تند چیزایی که یادمه مینویسم. از چکاب و واکسن دوماهگی علی جان بگم که خداروشکر راحت بود.قد علی دردوماهگی 60 سانت و وزنش 6 کیلو و دور سرش 40 سانت بود. واکسن هم خداروشکر راحت بود و بدنش فقط کمی گرم شد که با قطره استامینفن کنترل شد اما فردای واکسن یعنی 5 صبح دیگه قطره رو بالا میاورد و مجبور شدم شیاف بذارم میشد شیاف هم نذاشت ولی خب گفتم شاید خوابم ببره و متوجه نشم تبش بالا بره که شکر خدا بالا نرفت و دیگه به شیاف نیاز نشد. دوشنبه 21 آبان ماه هم علی آقا رو بردیم بیمارستانی که باباحامد کار میکنه و ختنه کردیم.ب...
29 آبان 1397

زندگی با دوتا فرشته عزیزم

امروز درست 43 روزه که لطف خدا بیشتر از قبل شامل حال ما شده و خونه مون دوباره بوی بهشت گرفته. الهی من فدای غزل و علی بشم من   تا دنیا اومدن گل پسر گفتم حالا بقیه ش: علی کوچولوی ما با وزن 3500 و قد 50 سانتی متر قدم رو چشم مامان و باباش گذاشت و ما رو دوباره خوشبخت کرد. ساعت یه ربع به 10 صبح منو بردن ریکاوری و اونجا علی رو شیر دادم. ساعت 12 هم بردنمون تو بخش. وقتی از بلوک زایمان بیرون رفتیم بابای خانواده تو راهرو چشم انتظار ما بود. من رو ویلچر بودم و علی تو گهواره. ما رو دید و تبریک گفت  باهامون اومد طبقه پایین. بستری شدیم و بعد از ناهار و استراحت علی رو شیر دادم و شد وقت ملاقات. مامانم پیشم بود که وقت ملاقات بهش گفتم بره خانه دوش ب...
27 مهر 1397

به دنیا خوش اومدی امیدم

پنجشنبه 15 شهریور به توصیه دکتر رفتم برا نوارقلب جنین و چک هفته ای.ماما معاینه کرد و گفت دهانه رحم دوسانت بازه و ان اس تی گرفت و دکتر هم گفت همین امروز سونو بده تا از وضعیت جنین دقیق اطلاع داشته باشیم.عصر پنجشنبه غزل رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم سونو و خداروشکر همه چی خوب بود و وزن گل پسر رو تقریبا 3600 گفت. طبق نظر دکتر قرار شد شنبه دوباره برم برای چکاب. اون شب خسته و کوفته رسیدیم خانه و من و غزل خیلی زود خوابیدیم.باباحامد به همراه دایی کوچیکه شون تا صبح فوتبال کامپیوتر بازی کردن. من یکی دوبار برا دستشویی و کمردرد بیدار شدم. خواب بودم که یه صدای تقی بیدارم کرد.انقدر صدا واضح بود که چشمامو باز کردم و چند لحظه فکر میکردم صدای چی میتونسته باش...
24 شهريور 1397

بستن ساک بیمارستان

سلام عشقای مامان  امروز من و گل پسر 38 هفته و 1 روزه که داریم با هم رشد میکنیم.من هم پا به پای نازدونه م بزرگ میشم و چیزای جدید یاد میگیرم.خدا حفظتان کنه برام عزیزانم  دیگه حسابی سنگین شدم و هر لحظه برا دنیا آمدن دومین فرشته خانه بی قرارم. روز شنبه ساک بیمارستان رو بستیم و دیگه الان کاملا آماده ورود چهارمین عضو خانه ایم  توی ساک هم دوتا زیرپوش و یه سرهمی جورابدار با کلاه و دو تا شلوار و دو تا بلوز مانتویی سایز صفر گذاشتم.یه جفت جوراب 6 تا پوشک و یه بسته دستمال مرطوب و قرآن کوچولو و تربت امام حسین (ع) هم گذاشتیم.فک کنم همینا بود،البته مدارک خودم و بابا و سونو اینا هم جدا گذاشتم تو کیف بابا که یادش بمانه بیاره بیمارستان خب ا...
5 شهريور 1397

هفته 37 بارداری و انتظاری به شیرینی عسل

سلام عشقای من  آخ که من چقدر دوستون دارم عزیزای دلم  با وجود شما فهمیدم قلب یک مادر به وسعت همه دنیاس و میتونه همه بچه هاشو عاشقانه و از صمیم قلب دوست داشته باشه  خدا همه بچه ها رو برا مامانا حفظ کنه. امروز آخرین روز هفته 37 ه یعنی 36 هفته  و 6روزه ایم و به زودی گل پسر نازم رو بغل میکنم.باید اعتراف کنم برا بغل کردنش ثانیه شماری میکنم درست مثل غزلکم   هفته قبل بعد از ویزیت دکتر برام سونو نوشت و سونو هم گفت شما در اولین روز از هفته 37 خداروشکر سالمی و وزنت 2 کیلو و 850 گرمه و یه سری اندازه از استخوان ران و اینا نوشت که همه چی خوب بود شکرخدا. پنجشنبه هم رفتیم برای شما گل پسرناز چند دست لباس خریدیم و دیگه آماده ایم...
27 مرداد 1397

سونوگرافی گل پسرم

مهم ترین خبر این هفته ها این بود که روز شنبه دوازدهم تیرماه من رفتم سونوگرافی و وقتی دوباره گفتن توراهی ناز ما گل پسره دیگه تصمیم گرفتیم به نازدونه بگیم که داره خواهر میشه  روز یکشنبه 13 تیرماه در یک جلسه رسمی به غزل ناز اعلام کردیم که داره خواهر میشه و یه گل پسر ناز تو دل مامانه. خوشحال شد و پرسید کی دنیا میاد و با ذوق زیاد گفت یعنی من خواهر میشم؟  من و بابا هم کلی از خوشحالیش ذوق کردیم. از بعد از شنیدن این خبر غزل تقریبا دیگه واکنشی به بودن نی نی تو دل من نداشته جز یکی دوبار که بقیه ازش پرسیدن! اینم به نوع خودش جالبه که انقدر خونسرد و بی تفاوته به این موضوع   سه شنبه همون هفته هم که دقیق یادم نیست چندم بود رفتیم تول...
27 تير 1397

شروع هفته 30 بارداری

سلام دلبندانم. امروز اولین روز از هفته 30 بارداری دوم منه و بسیار از این بابت خدا رو شکر میکنم، دلم میخواد هر روز این زندگی رو براتون ثبت کنم تا سال ها بعد وقتی خواستین مرور کنین همه چی کامل و واضح باشه اما خب شدنی نیست، تمام تلاشم رو میکنم تا بتونم براتون وقت بذارم و خوشحال باشین. امیدوارم بتونم مامان خوبی براتون باشم الان غزل همراه بابا حامد رفته دوری بزنه چون تو خانه حوصله هر دو سر رفته بود و من ماندم و نی نی دلبندم، یه کم به کارای خانه رسیدم و الانم امدم اینجا تا یه کم خاطره ثبت کنم   هنوز خبر بارداریم رو به فرزند ارشد خانه نگفتیم و تصمیم داریم هفته بعد که رفتم سونو و جنسیت رو قطعی گفت بهش خبر بدیم، طبیعتا هنوز خریدی هم برای ن...
3 تير 1397

دخترکم تنها میخوابه...هوراااا

سلام نقل و نباتم  تا امروز مخاطبم فقط غزل بوده ولی دیگه باید با جوجه دومم حرف بزنم. الهی مامان فدای هردوی شما بشه   هفته قبل رفتم ویزیت دکتر زنان و نیم کیلو بیشتر از ماه قبل شده بودم.یعنی الان 60 و نیم کیلوام. دکتر برام آزمایش دیابت نوشت و انجام دادم که شکرخدا مشکلی نداشتم.هزینه آزمایشم شد 15 هزار تومن. میزان قند ناشتام 74 بود که خوب بود. حالا سونو هم نوشنه که ان شالله دوهفته دیگه باید برم. تو راهی نازم خیلی دوست دارم و با تکونات ذوق عالم رو میکنم.مرسی که هستی   از هر چه بگذریم نفس مامان رو باید فدا شد  الهی فدای غزلکم بشم که اینقدر ماه و عزیزه. خیلی خیلی به من وابسته س و حالت صورتمم براش مهمه. یه  پیشرفتی که م...
22 خرداد 1397

اولین سفر شمال غزلی

سلام جوجه رنگی من  دختر خانم و صبور من که تو مسافرت بسیاررر بهتر و صبورتر از تصورم بودی  فدات بشم که اینقدر خانمی نفسم. ما روز شنبه 15 اردیبهشت ساعت 9 ونیم از همدان به سمت گیلان حرکت کردیم. البته چون هنوز ماشین نداریم با اتوبوس رفتیم و خدا رو شکر شما تو اتوبوس خیلی خیلی خانم و باحوصله بودی. کلی بازی کردی و یه زمانی رو هم خوابیدی. ویلایی که باباجعفر برامون هماهنگ کرده بود نرسیده به شهر بند انزلی بود و ما خیلی زود رسیدیم اونجا و کلی با دیدن اون همه سرسبزی هیجان زده شدیم.به محض تحویل ویلا چمدانها رو گذاشتیم تو ویلا و سریع رفتیم دریا. آخه دریا با ما 100 متر فاصله داشت  دیدن دریا انقدر خوشحالت کرد که باورم نمیشد و همش با خودم ...
23 ارديبهشت 1397