ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 5 ماه و 15 روز سن دارد

ماه آسمان ما

کلاس زبان فرشته ناز ما

سلام عزیزانم.این روزها من بهتریت روزهای عمرم رو با شما میگذرونم.شماهایی که بهترینین😍 از روز چهارم بهمن غزل خانوم کلاس زبان انگلیسی میره و کلی چیزای جدید یاد گرفته.دوشنبه ها و پنجشنبه ها ساعت 4 تا 5 میره.بیشترم با باباحامد میره و یکی دوبارم با من رفتیم. روند کلاس رو دوست دارم.با بازی و شعر و قصه به بچه های 3تا 5 ساله زبان رو یاد میدن.شما که از جو کلاس و معلمتون خوشت آمده شکرخدا. وقتی ازت پرسیدم اسم معلمت چیه خیلی بامزه گفتی توچر لاله😁 ای من فدای تلفظ بامزه ت بشم😘  خواهر برادری خیلی با هم رفیق شدین.زمان بیشتری بازی میکنین با هم و از همه بیشتر علیه که عاشقته و وقتی حرف میزنی با دهن باز نگات میکنه😊  علی عزیز هم دقیقا ت...
23 بهمن 1397

4ماهگی دونه برفم

دیروز عشق کوچولوی من 4 ماهه شد  الهی مامان فدای دختر و پسرنازش بشه دیروز باباحامد مرخصی بود و همه با هم ساعت 9ونیم رفتیم مرکز بهداشت. علی اقا وزنش 7کیلو و 100 بود و قدش 66 سانت و دور سرش 42. خانم مرکز بهداشت گفت دوهفته دیگه برا چکاب وزنش بیارینش چون خوب وزن گرفته البته به نسبت خودش میگفت.حالا قراره سی دی ماه دوباره بریم. واکسن هم از هر دوپا زد و قطره چکاند دهن علی کوچولو.منم این وسطا قد و وزن کرد و گفت خوبی  علی عزیز ما تو 3ماه و 29 روزگی برای اولین بار غلت زد و ما کلی ذوق زده شدیم.یاد اولین غلت غزل افتادیم این روزها علی خیلی بامزه شده و همه عاشقشیم.علی بیشتر از همه به غزل توجه میکنه و در هر حالی باشه غزلو ببینه میخند...
17 دی 1397

اولین یلدای چهارنفری

چقدر یلدای امسال قشنگ تر بود  لحظه لحظه ش پر از عشق و محبت بود  امسالم مثل پارسال رفتیم خانه عمه فاطمه. عمه مهربون هم مثل همیشه مهمان نواز و مهربونه و به ما اونجا حسابی خوش میگذره اون چند رز حسابی به شما خوش گذشت و کلی با بچه های اقوام بازی کردی روز یکشنبه هم برگشتیم از صحنه. دیشب رفتیم خانه دوست بابا که یه پسر همسن شما دارن.شما کلی با حسین بازی کردین و دلت نمیخواست برگردیم خانه خودمان.الهی فدات شم که عاشق بازی کردنی.بگم از علی کوچولوی ناز که روز به روز تلاشش بیشتر میشه برای غلت زدن ولی هنوز موفق نشده. ما هم کلی تشویقش میکنیم.شما خیلی دوسش داری و باهاش بازی میکنی.من از اینکه میبینم باهاش بازی میکنی و اونم میخنده کلی ذوق ...
6 دی 1397

اولین تجربه دندانپزشکی غزلکم

دیروز یعنی 19 آذر من و غزل جون همراه هم رفتیم محل کار باباحامد و آقای دکتر یکی از دندان های تخت غزل جون رو براش ترمیم سطحی کرد. غزل هم خانوم بود و همکاری کرد حالا قراره یکشنبه پیش رو هم یک جلسه دیگه بریم. آقای دکتر که از همکارای باباس خیلی دیروز برخوردش خوب بود و حتی تلوزیونی که اونجا روشن بود رو هم گذاشت رو شبکه پویا که دخترک ناز ما حس بهتری داشته باشه و برای تمامی مراحل از نازدونه ما اجازه میگرفت.ممنونیم ازشون. دو سه روزی خانه مامان من بودیم و حسابی به غزل خانوم خوش گذشت.کلی بازی میکرد و همه هواشو داشتن. برا همین امروز دوست نداشت برگردیم خانه خودمان. حالا قراره شام بریم خانه مامان گلی تا دخترک راضی بشه دیروز به مامانم میگفت من...
20 آذر 1397

دوماهگی گل پسرم

دختر و پسر نازنینم بدونین که قوت قلب  نور چشمان منین، زندگی کنار شما شیرین ترین مرحله زندگی منه. الانم مثل این دوماه و نیم وقتم کمه و تند تند چیزایی که یادمه مینویسم. از چکاب و واکسن دوماهگی علی جان بگم که خداروشکر راحت بود.قد علی دردوماهگی 60 سانت و وزنش 6 کیلو و دور سرش 40 سانت بود. واکسن هم خداروشکر راحت بود و بدنش فقط کمی گرم شد که با قطره استامینفن کنترل شد اما فردای واکسن یعنی 5 صبح دیگه قطره رو بالا میاورد و مجبور شدم شیاف بذارم میشد شیاف هم نذاشت ولی خب گفتم شاید خوابم ببره و متوجه نشم تبش بالا بره که شکر خدا بالا نرفت و دیگه به شیاف نیاز نشد. دوشنبه 21 آبان ماه هم علی آقا رو بردیم بیمارستانی که باباحامد کار میکنه و ختنه کردیم.ب...
29 آبان 1397

زندگی با دوتا فرشته عزیزم

امروز درست 43 روزه که لطف خدا بیشتر از قبل شامل حال ما شده و خونه مون دوباره بوی بهشت گرفته. الهی من فدای غزل و علی بشم من   تا دنیا اومدن گل پسر گفتم حالا بقیه ش: علی کوچولوی ما با وزن 3500 و قد 50 سانتی متر قدم رو چشم مامان و باباش گذاشت و ما رو دوباره خوشبخت کرد. ساعت یه ربع به 10 صبح منو بردن ریکاوری و اونجا علی رو شیر دادم. ساعت 12 هم بردنمون تو بخش. وقتی از بلوک زایمان بیرون رفتیم بابای خانواده تو راهرو چشم انتظار ما بود. من رو ویلچر بودم و علی تو گهواره. ما رو دید و تبریک گفت  باهامون اومد طبقه پایین. بستری شدیم و بعد از ناهار و استراحت علی رو شیر دادم و شد وقت ملاقات. مامانم پیشم بود که وقت ملاقات بهش گفتم بره خانه دوش ب...
27 مهر 1397

به دنیا خوش اومدی امیدم

پنجشنبه 15 شهریور به توصیه دکتر رفتم برا نوارقلب جنین و چک هفته ای.ماما معاینه کرد و گفت دهانه رحم دوسانت بازه و ان اس تی گرفت و دکتر هم گفت همین امروز سونو بده تا از وضعیت جنین دقیق اطلاع داشته باشیم.عصر پنجشنبه غزل رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم سونو و خداروشکر همه چی خوب بود و وزن گل پسر رو تقریبا 3600 گفت. طبق نظر دکتر قرار شد شنبه دوباره برم برای چکاب. اون شب خسته و کوفته رسیدیم خانه و من و غزل خیلی زود خوابیدیم.باباحامد به همراه دایی کوچیکه شون تا صبح فوتبال کامپیوتر بازی کردن. من یکی دوبار برا دستشویی و کمردرد بیدار شدم. خواب بودم که یه صدای تقی بیدارم کرد.انقدر صدا واضح بود که چشمامو باز کردم و چند لحظه فکر میکردم صدای چی میتونسته باش...
24 شهريور 1397

بستن ساک بیمارستان

سلام عشقای مامان  امروز من و گل پسر 38 هفته و 1 روزه که داریم با هم رشد میکنیم.من هم پا به پای نازدونه م بزرگ میشم و چیزای جدید یاد میگیرم.خدا حفظتان کنه برام عزیزانم  دیگه حسابی سنگین شدم و هر لحظه برا دنیا آمدن دومین فرشته خانه بی قرارم. روز شنبه ساک بیمارستان رو بستیم و دیگه الان کاملا آماده ورود چهارمین عضو خانه ایم  توی ساک هم دوتا زیرپوش و یه سرهمی جورابدار با کلاه و دو تا شلوار و دو تا بلوز مانتویی سایز صفر گذاشتم.یه جفت جوراب 6 تا پوشک و یه بسته دستمال مرطوب و قرآن کوچولو و تربت امام حسین (ع) هم گذاشتیم.فک کنم همینا بود،البته مدارک خودم و بابا و سونو اینا هم جدا گذاشتم تو کیف بابا که یادش بمانه بیاره بیمارستان خب ا...
5 شهريور 1397

هفته 37 بارداری و انتظاری به شیرینی عسل

سلام عشقای من  آخ که من چقدر دوستون دارم عزیزای دلم  با وجود شما فهمیدم قلب یک مادر به وسعت همه دنیاس و میتونه همه بچه هاشو عاشقانه و از صمیم قلب دوست داشته باشه  خدا همه بچه ها رو برا مامانا حفظ کنه. امروز آخرین روز هفته 37 ه یعنی 36 هفته  و 6روزه ایم و به زودی گل پسر نازم رو بغل میکنم.باید اعتراف کنم برا بغل کردنش ثانیه شماری میکنم درست مثل غزلکم   هفته قبل بعد از ویزیت دکتر برام سونو نوشت و سونو هم گفت شما در اولین روز از هفته 37 خداروشکر سالمی و وزنت 2 کیلو و 850 گرمه و یه سری اندازه از استخوان ران و اینا نوشت که همه چی خوب بود شکرخدا. پنجشنبه هم رفتیم برای شما گل پسرناز چند دست لباس خریدیم و دیگه آماده ایم...
27 مرداد 1397

سونوگرافی گل پسرم

مهم ترین خبر این هفته ها این بود که روز شنبه دوازدهم تیرماه من رفتم سونوگرافی و وقتی دوباره گفتن توراهی ناز ما گل پسره دیگه تصمیم گرفتیم به نازدونه بگیم که داره خواهر میشه  روز یکشنبه 13 تیرماه در یک جلسه رسمی به غزل ناز اعلام کردیم که داره خواهر میشه و یه گل پسر ناز تو دل مامانه. خوشحال شد و پرسید کی دنیا میاد و با ذوق زیاد گفت یعنی من خواهر میشم؟  من و بابا هم کلی از خوشحالیش ذوق کردیم. از بعد از شنیدن این خبر غزل تقریبا دیگه واکنشی به بودن نی نی تو دل من نداشته جز یکی دوبار که بقیه ازش پرسیدن! اینم به نوع خودش جالبه که انقدر خونسرد و بی تفاوته به این موضوع   سه شنبه همون هفته هم که دقیق یادم نیست چندم بود رفتیم تول...
27 تير 1397