ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

جواب مثبت ازمایش

دیروز صبح رفتم ازمایشگاه همیشگی و بدون دفترچه ازمایش بارداری دادم، اخه بابا جون گفت روش نمیشه دفترچم رو ببره بده همکارش برام ازمایش بنویسه و منم مجبور شدم ازاد ازمایش بدم، هزینه ش خیلی با دفترچه فرق نمیکرد، 20 هزار تومن شد، بعدش رفتم سرکار و ظهر برگشتم خونه، تو راه خونه بودم که از ازمایشگاه اس ام اس اومد که جواب ازمایش شما حاضره و من دیگه دل تو دلم نبود، عصر باید من دوباره میرفتم سرکار و بابا جون هم سرکار بود، واسه همین نیم ساعت زودتر قرار گذاشتیم و رفتیم جواب رو گرفتیم، تقریبا مطمئن بودیم مثبته ولی خب وقتی جواب رو دیدیم کلی خوشحال شدیم و ذوق کردیم  چون من صبح فقط گفته ودم ازمایش بارداری میخوام اونا دیگه تو ازمایش میزان دقیق بتا رو مشخص...
12 مرداد 1393

عید فطر مبارک

سلام دلبندم، روز سه شنبه عید فطر بود و فکر کنم اولین عید زندگیه تو بود، الهی قربونت برم که حست میکنم و اینقدر از نزدیک دوستت دارم  روز عید من و بابا جون همراه خانواده بابایی رفتیم نماز و بعدش حلیم گرفتیم و رفتیم خونه اونا خوردیم و اومدیم خونه مون و تا عصر یا خواب بودیم یا فیلم دیدیم  دیروز هم به همراه خانواده من رفتیم باغ و تا غروب اونجا بودیم، اما فرشته کوچولو مامان دیروز خیلی اذیت شد  دل درد داشتم مخصوصا قسمت زیر شکمم که فکر میکنم مربوط به تو باشه و این یعنی تو اذیت شدی عشقم، منم کلی مواظب بودم و استراحت کردم ولی هی دل دردم خوب نشد و شب که برگشتیم نفخ بسیار شدید داشتم و از صبح امروزم دل دردم تبدیل به مشکل گوارشی شده و اصلا ن...
9 مرداد 1393

اولین بی بی چک

بله دیگه من دلم طاقت نیاورد و دیروز که ساعت 3 هر دو خسته و له از سرکار برگشتیم خونه بی بی چک رو امتحان کردم، این بی بی چک رو بابا جون روز شنبه خریده بود منم امتحانش کردم و بعد چند لحظه دیدیم نخیر چیزی نشون نمیده، اومدیم پاشیم بریم به کارامون برسیم که من دیدم یه خط خیلی خیلی کم رنگ پایینش افتاد  اما اونقدر کم رنگ بود که هر دو فقط لبخند زدیم، بعد من رفتم ظرفا رو شستم و بابا جون هم میوه هایی که خریده بودیم جابه جا کرد یه ربع بعد اومدم اتاق دیدم خطه پر رنگ تر و واضح تر شده با خوشحالی بردم نشون بابایی دادم فقط لبخند زد و گفت ایشالا خیره ولی باید جمعه تست کنیم که نتیجه محکم و قطعی باشه، میدونی خودمم ترجیح دادم ذوق نکنم که اگه چیزی نباشه خیلی ...
6 مرداد 1393

ذوق های مادرانه

دوست دارم برات پست بذارم و از حال و هوایاین روزهام بگم، از طرفی هم میگم دیر به دیر بیام اینجا تا کمتر دلشوره داشته باشم، نمیدونم والا با خودم درگیرم کلا  امروز شنبه س و تا اخر هفته حضور تو معلوم میشه، ماه اسمون مایی و بی نهایت دوستت داریم. دلم میخواد بعدا که اینجا رو میخونم ذوق کنم که چقدر برای بودنت مشتاق بودم. این روزها هوا به شدت گرمه و من هم کلافه میشم از گرما. از طرفی روزه و از طرفی هم گرما حسابی جونمو گرفته  دیشب خونه عمو بزرگم دعوت بودیم همه بودن غیر از دختر کوچیکش. اخه بارداره و گفته بود سختمه بیام، ایشالا زودتر نی نی شون به دنیا بیاد. البته این نی نیه دومشه  منم همش فکر میکردم به زودی قراره به همه خبر بدیم که نی نی ما...
4 مرداد 1393

مردادانه

عزیز دل مامان و بابا امروز اول مرداده و هنوز ماه رمضون ادامه داره، من روزه نیستم ولی بابایی روزه س اونم بی سحری، الهی بمیرم براش خواب موندیم بعد میدونست من خیلی سختم میشه مجبورم کرد انجیر بخورم، الانم از سرکار اومدم خونه و ناهار خوردم. تا ده روز دیگه معلوم میشه شما این ماه اومدی تو دل من یا نه...امیدوارم اومده باشی عزیزم. هر چند ما خیلی جدی نبودیم این ماه چون ماه رمضون بود و هر کاری سخت بود  همش با خودم فکر میکنم یعنی این ماه قراره چی بشه؟ من مامان میشم یا نه؟ حس عجیبیه. خدا هر چی خیر و صلاحه پیش بیاره ...
1 مرداد 1393

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد

من و بابا جون 6 سالی میشه که کنار همیم، روزهای شیرین و تلخ زیادی رو پشت سر گذاشتیم، خاطرات زیبایی با هم داریم، اونقدر همدیگه رو دوست داریم که تحمل یک روز دوری و یه لحظه اخم هم رو نداریم، تو این 6 سال دست تنها و فقط با تکیه بر اراده ایمان و عشقمون بوده که زندگیمون رو اداره کردیم، خدا تو تک تک لحظاتمون کنارمون بوده و هست، وجود تو رو هم از خود خدا طلب میکنیم... فرزندی سالم و صالح ماه زندگیه ما زودتر بیا دلبندم ما بی صبرانه منتظر حضور گرمت تو خونه هستیم ...
27 تير 1393