ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 4 سال و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 7 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

شیرین زبانی های نازگل خانه ما

آخ که هر چی از عزیزی و شیرین زبانیت بگم کم گفتم نفسم، فدات بشم که اینقدر باهوش و عزیزی  نمیدونم لز کجا برات بگم، این روزها خیلی بامزه شعر میخونی و دلبری میکنی، شعرهاتم مختلفه و از مداحی و شعرهای مذهبی داره تا شعرهای شبکه پویا و آهنگ های پاپ   بعضی از شعرها رو همونجوری که شنیدی و حدس میزنی میخونی مثل یکی از شعرهای شبکه پویا،دیشب داشتی با خودت شعر میخوندی میگفتی لب پر یه گوشه انبار مثل خدا کسی نیست! دقت کردم متوجه شدم میخوای شعرشبکه پویا که میگه رفتم کنار دریا گفتم بگو خدا کیست؟ انقدر خندیدم که نگو،آخه نفسم چجوری این به ذهنت رسیده که اینجوری میگی   یا اینکه یه سری مداحی که تو محرم شنیدی رو میخوانی و ما کلی کیف میکنیم. ...
26 بهمن 1396

عمر مامان خواهر میشه

سلام امیدم، دختر قشنگم ماشالا روز به روز خانوم تر میشی و من چقدر خوشبختم که خدا تو رو بهم داده  امروز امدم تا یه خبر خوب بهت بدم، شما داری خواهر میشی نفسم  چقدرم بهت میاد عشقممممممم  الهی که عاقبتت به خیر بشه عزیزم، وقتی میگم داری خواهر میشی قند تو دلم آب میشه دختر قشنگم   بله دیگه لطف خدا بازم شامل حال ما شد و قراره یه فرشته دیگه به خانه ما قدم بذاره  خدا رو صدها هزار بار شکر که ما رو بازم لایق دونست   هنوز این خبر خوب رو به شما نگفتیم و البته کسی از فامیل و اشنا هم خبر نداره ان شالله که چند هفته دیگه خبر میدیم اما شما فعلا زوده که بخوای این خبر رو بدونی نفسم  احتمالا چند ماه دیگه شما خبر دار میشی که ق...
7 بهمن 1396

سومین شب یلدا کنار شاخه نباتم

سلام نازنین 2 سال و 9 ماه و یک روزه مامان   روزها به سرعت برق و باد میگذره و من و باباحامد باورمان نمیشه که خدا تا این حد بهمان لطف داشته که مسئولیت یه بنده نازشو به ما داده باشه   الهی شکر ...خدای مهربان مرسی   یک روز قبل از شب یلدا من و شما و باباحامد همراه مامان گلی و بابابزرگ رفتیم شهر باباحامد، غروب رسیدیم و برای شام همه با هم به همراه عمه فاطمه و ارش کوچولو رفتیم خانه عموی بابا   شما اونجا خیلی خوشحال بودی و با دختر و پسر عموی بابا کلی بازی کردی  شب هم خوابیدیم همونجا و فردا صبح رفتیم خانه عمه فاطمه و قبل ناهار همه با هم رفتیم دربند و کلی خوش گذراندیم و یه عالمه عکس خوشگل انداختیم  ...
10 دی 1396

مامان من چی بخورم؟

سلام پرنسس من  مامان فدای دختر 2 سال و 8 ماه و 12 روزه ش بشه الهی   خوشمزه خانوم شما خیلی دلبر شدی و ما نمیدونیم چجوری نخوریمت  جمله مامان من چی بخورم تقریبا بیشترین جمله ایه که ازت میشنوم  ماشالا هزار ماشالا هی میای تو آشپزخانه و میگی مامان من چی بخورم؟ منم گاهی آرام جوری که نشنوی خنده م میگیره و میگم بیا منو بخور     مامان فدات بشه که بعد پایان شیرخوارگی غذا خوردنت بهتر شد و دیگه من باهات در این زمینه مشکلی ندارم خدا رو شکر   برنامه غذاییت اینجوریه که بین 8 و نیم تا 9 از خواب بیدار میشی و بعد از دستشویی رفتن سریع صبحانه میخوای، ساعت 11 تا 11 ونیم اولین بار میگی من چی بخورم؟ منم بی...
21 آذر 1396

روزهای شیرین با غزلی

نازنین مامان خیلی دلم میخواد خاطراتت رو بیشتر و کامل تر ثبت کنم اما واقعا وقت نمیکنم  امروز شما 2 سال و 7 ماه و 25 روزه ای و من به اندازه تمام روزهای عمرم عاشقتم   یادته گفتم شبا همراه بابا میخوابی؟خب اون موضوع ففقط یه دوهفته ای بود  بعدش موقع خواب ترجیح میدی بازم من کنارت باشم  الهی فدات بشم که اینقدر نرم  نازکی تو این مدت یه روز عصر رفتیم خانه خاله هدی تولد حسنا جون. نیکا و مامانش،رها و مامانش  ملینا(همسایه مامان خاله هدی) هم بود و شما حسابی بازی کردین و خوش گذشت بهتان یه روز ظهر هم همراه آسی جون و عموحمید رفتیم پاییز گردی و اون روزم خیلی عالی بود دو شب هم رفتیم عروسی نوه عموی من که بازم به شما خ...
4 آذر 1396

نبات کوچولو

سلام دونه الماسم  دختر قشنگم مامان این روزا بی نهایت احساس خوشبختی میکنه چون شما کنارمی  خدا رو هزاران بار شکر که تو زندگیم یه فرشته ناز دارم که تک تک لحظه هامو قشنگ تر و دلنشین تر کرده  این روزهای شما با نبات کوچولو میگذره، نبات دوست جدیدته دخترنازم، ماه نامه نبات کوچولو که شما بسیاررر بهش علاقمند شدی و توی چند روز ماشالا هزار ماشالا همه شعرهاشو حفظ کردی  حتی شعرهای بلندی که ما فکر میکردیم سخت باشه رو هم حفظ شدی و با علاقه ازم میخوای بازم شعرهای شماره جدید نبات کوچولو رو برات بخونم  منم روزی چندین و چند بار همه رو میخونم و شما با علاقه باور نکردی مطالب رو میخوری   انقدر خوشم میاد که نگو. کتابو میذاری جلوت ...
13 آبان 1396

31 ماهگی خوشمزه مامان

سلام خانوم کوچولوی من الهی فدات شم که امروز 31 ماهه شدی نفسم خاطراتت هی تلنبار میشه و وقت نمیکنم برات بنویسم  الان شروع میکنم ببینم تا کجا میرسم تعریف کنم. جمعه 28 مهرماه صبح حرکت کردیم به سمت تهران تا از اونجا بریم مشهد  توی ماشین یک ساعتی خوابیدی و نزدیکای تهران دیگه حوصله ت داشت سر میرفت که ما هی باهات بازی کردیم و شما سرگرم شدی. جمعه ظهر سوار هواپیما شدیم و رفتیم مشهد   از جمعه عصر ما کلی بهمون خوش گذشت چون بیشتر حرم بودیم و مشغول زیارت که واقعا یکی از بهترین سفرهای عمرم بود و شما اصلا اذیت نکردی و بسیارررر خانوم بودی درست مثل همیشه  یکشنبه شام رفتیم خانه خاله زهرا و با دیدنشان دل مامان پر از خوشی شد هر چقدر ا...
9 آبان 1396

تغییر الگوی خواب

سلام نخودچی مامان  انقدر خوشمزه شدی که حد نداره ان شالله خودت به سلامتی و دل خوش این روزهای منو تجربه کنی تا بدونی چی میگم اول اینکه یک هفته ای هست که شبا ترجیح میدی با باباحامد بخوابی و این فرصت آزاد برای من خیلی دلچسبه  حدود ساعت 10 و نیم شما مسواک میزنی و با بابامیرین اتاق تا لالا کنی منم تا شما خوابت ببره و بابا از اتاق بیاد بیرون یه کم مطالعه میکنم که خیلی حس خوبی بهم میده  جالبه که تا قبل این چند شب اصلا حاضر نمیشدی بدون من بخوابی اما حالا میگی مامان برو بیرون میخوام با بابا بخوابم  الهی فدای تغییراتت بشم من     از خیلی قبل تر من به شما گفته بودم وسط غذا نباید حرف بزنی جمله دقیق  من این ب...
24 مهر 1396

سومین محرم زندگیت

سلام شاتوت من.خوبی دلبندم؟دخترک دو سال و نیمه منی...30 ماهه شدی عشقم  الهی که به سلامتی و دل خوش مامانی امروز فردای عاشوراس و شما هنوز خوابی.امسال بیشتر شبا رو سه نفری رفتیم هیئت و عزاداری کردیم، هر شب برات دفتر نقاشی و خوراکی و ماشین میاوردم تا حوصله ت سر نره، ماشالا انقدر خانم بودی که من راحت بودم و قشنگ میشد از روضه و مراسم استفاده کنم،تنها دغدغه م دستشویی رفتنت بود که هر شب وسطای مراسم میرفتیم دستشویی تا خیالم راحت بشه هر چند بیشتر مواقع شما کاری نمیکردی  بعضی شبا علی هم میامد هیئت و با هم بازی میکردین.  دیشبم که شام غریبان بود رفتیم و شمع روشن کردیم. همش میگفتی تولد کیه؟ماهم برات توضیح میدادیم ولی خیلی نخواستی قبو...
10 مهر 1396

بال و پرم نفسم عمرم

سلام میوه دلم، الهی فدات بشم نازنینم   روز عید غدیر تولد علی کوچولو بود و مامانش عصر مولودی گرفته بود و شبش هم مهمانی با حضور آقایان خانواده بود، من و شما عصر رفتیم و شب بابا امد،واقعا بهت خوش گذشت کلی با بچه ها بازی کردی و حسابی هم با اشتها شده بودی    چند تا عکس ازتون گرفتیم که تو یکیش نیست که همه خوب وایساده باشین ماشالا انقدر بازیگوش و پر انرژی هستین.خدا حفظتان کنه.  عاشق بازی کردنی و لحظه ای رو برای بازی از دست نمیدی عشقم با روبانی که تو خانه بود رو زمین چند تا خط کشیدم و با چسب ثابتش کردم و ازت خواستم لگوها رو روی خطوط بذاری بعدش  هم تفکیک رنگ با لگو رو تمرین کردیم. گاهی هم با رنگ انگشتی توی دفتر ...
26 شهريور 1396