ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

روزهای شیرین با غزلی

نازنین مامان خیلی دلم میخواد خاطراتت رو بیشتر و کامل تر ثبت کنم اما واقعا وقت نمیکنم  امروز شما 2 سال و 7 ماه و 25 روزه ای و من به اندازه تمام روزهای عمرم عاشقتم   یادته گفتم شبا همراه بابا میخوابی؟خب اون موضوع ففقط یه دوهفته ای بود  بعدش موقع خواب ترجیح میدی بازم من کنارت باشم  الهی فدات بشم که اینقدر نرم  نازکی تو این مدت یه روز عصر رفتیم خانه خاله هدی تولد حسنا جون. نیکا و مامانش،رها و مامانش  ملینا(همسایه مامان خاله هدی) هم بود و شما حسابی بازی کردین و خوش گذشت بهتان یه روز ظهر هم همراه آسی جون و عموحمید رفتیم پاییز گردی و اون روزم خیلی عالی بود دو شب هم رفتیم عروسی نوه عموی من که بازم به شما خ...
4 آذر 1396

نبات کوچولو

سلام دونه الماسم  دختر قشنگم مامان این روزا بی نهایت احساس خوشبختی میکنه چون شما کنارمی  خدا رو هزاران بار شکر که تو زندگیم یه فرشته ناز دارم که تک تک لحظه هامو قشنگ تر و دلنشین تر کرده  این روزهای شما با نبات کوچولو میگذره، نبات دوست جدیدته دخترنازم، ماه نامه نبات کوچولو که شما بسیاررر بهش علاقمند شدی و توی چند روز ماشالا هزار ماشالا همه شعرهاشو حفظ کردی  حتی شعرهای بلندی که ما فکر میکردیم سخت باشه رو هم حفظ شدی و با علاقه ازم میخوای بازم شعرهای شماره جدید نبات کوچولو رو برات بخونم  منم روزی چندین و چند بار همه رو میخونم و شما با علاقه باور نکردی مطالب رو میخوری   انقدر خوشم میاد که نگو. کتابو میذاری جلوت ...
13 آبان 1396

31 ماهگی خوشمزه مامان

سلام خانوم کوچولوی من الهی فدات شم که امروز 31 ماهه شدی نفسم خاطراتت هی تلنبار میشه و وقت نمیکنم برات بنویسم  الان شروع میکنم ببینم تا کجا میرسم تعریف کنم. جمعه 28 مهرماه صبح حرکت کردیم به سمت تهران تا از اونجا بریم مشهد  توی ماشین یک ساعتی خوابیدی و نزدیکای تهران دیگه حوصله ت داشت سر میرفت که ما هی باهات بازی کردیم و شما سرگرم شدی. جمعه ظهر سوار هواپیما شدیم و رفتیم مشهد   از جمعه عصر ما کلی بهمون خوش گذشت چون بیشتر حرم بودیم و مشغول زیارت که واقعا یکی از بهترین سفرهای عمرم بود و شما اصلا اذیت نکردی و بسیارررر خانوم بودی درست مثل همیشه  یکشنبه شام رفتیم خانه خاله زهرا و با دیدنشان دل مامان پر از خوشی شد هر چقدر ا...
9 آبان 1396

تغییر الگوی خواب

سلام نخودچی مامان  انقدر خوشمزه شدی که حد نداره ان شالله خودت به سلامتی و دل خوش این روزهای منو تجربه کنی تا بدونی چی میگم اول اینکه یک هفته ای هست که شبا ترجیح میدی با باباحامد بخوابی و این فرصت آزاد برای من خیلی دلچسبه  حدود ساعت 10 و نیم شما مسواک میزنی و با بابامیرین اتاق تا لالا کنی منم تا شما خوابت ببره و بابا از اتاق بیاد بیرون یه کم مطالعه میکنم که خیلی حس خوبی بهم میده  جالبه که تا قبل این چند شب اصلا حاضر نمیشدی بدون من بخوابی اما حالا میگی مامان برو بیرون میخوام با بابا بخوابم  الهی فدای تغییراتت بشم من     از خیلی قبل تر من به شما گفته بودم وسط غذا نباید حرف بزنی جمله دقیق  من این ب...
24 مهر 1396

سومین محرم زندگیت

سلام شاتوت من.خوبی دلبندم؟دخترک دو سال و نیمه منی...30 ماهه شدی عشقم  الهی که به سلامتی و دل خوش مامانی امروز فردای عاشوراس و شما هنوز خوابی.امسال بیشتر شبا رو سه نفری رفتیم هیئت و عزاداری کردیم، هر شب برات دفتر نقاشی و خوراکی و ماشین میاوردم تا حوصله ت سر نره، ماشالا انقدر خانم بودی که من راحت بودم و قشنگ میشد از روضه و مراسم استفاده کنم،تنها دغدغه م دستشویی رفتنت بود که هر شب وسطای مراسم میرفتیم دستشویی تا خیالم راحت بشه هر چند بیشتر مواقع شما کاری نمیکردی  بعضی شبا علی هم میامد هیئت و با هم بازی میکردین.  دیشبم که شام غریبان بود رفتیم و شمع روشن کردیم. همش میگفتی تولد کیه؟ماهم برات توضیح میدادیم ولی خیلی نخواستی قبو...
10 مهر 1396

بال و پرم نفسم عمرم

سلام میوه دلم، الهی فدات بشم نازنینم   روز عید غدیر تولد علی کوچولو بود و مامانش عصر مولودی گرفته بود و شبش هم مهمانی با حضور آقایان خانواده بود، من و شما عصر رفتیم و شب بابا امد،واقعا بهت خوش گذشت کلی با بچه ها بازی کردی و حسابی هم با اشتها شده بودی    چند تا عکس ازتون گرفتیم که تو یکیش نیست که همه خوب وایساده باشین ماشالا انقدر بازیگوش و پر انرژی هستین.خدا حفظتان کنه.  عاشق بازی کردنی و لحظه ای رو برای بازی از دست نمیدی عشقم با روبانی که تو خانه بود رو زمین چند تا خط کشیدم و با چسب ثابتش کردم و ازت خواستم لگوها رو روی خطوط بذاری بعدش  هم تفکیک رنگ با لگو رو تمرین کردیم. گاهی هم با رنگ انگشتی توی دفتر ...
26 شهريور 1396

29 ماهگی دونه الماسم

سلام نازنین دختر مامان  الهی که لبتات خندان باشه همیشه  شما امروز دو سال و 5 ماه و یک روزه ای و همین الان تو خواب نازی که من دارم اینجا مطلب مینویسم. هفته ای که گذشت از روز جمعه تا سه شنبه ما همش خانه  مامان جون بودیم چون رفته بودن مشهد و یخچالشون مشکل داشت نباید خانه خالی میبود ما اونجا بودیم و شما هر روز کلی ذوق حیاط رفتن داشتی، ظهرها با هم میرفتیم حیاط و شما حسابی آب بازی میکردی، عصرها هم توپ بازی میکردی، چقدر خانه حیاط دار خوبه خوش به حال کسانی که خانه بزرگ و حیاط دار دارن شبا هم بابا حامد از سرکار میامد اونجا و بیشتر شبا شما با هم میرفتین مغازه و برا خانه خرید میکردین.   پنجشنبه هفته قبل یعنی دوم شهری...
10 شهريور 1396

دنیا امدن پسر عمه آرش

سلام دختر قشنگم. الهی فدای قد و بالات بشم عزیزم  چند روز قبل یعنی دقیقا روز جمعه 20 مرداد ماه ساعت 12 ظهر پسر عمه فاطمه به دنیا اومد  انقدر ماه و عزیزه که نگو    شما هم باهاش ارتباط خوبی داری و دیدنش برات جالبه مخصوصا اینکه شیر میخوره و شما خیلی خاص نگاش میکنی و حس میکنم یاد شیرخوارگی خودت میفتی  مطمئنم آرش جان همبازی خوبی برات میشه نفسم این روزها مشغول دلبری کردنی و من هر لحظه باهات عاشق میشم عاشق خدایی که انقدر بهم لطف داشته و تو رو بهم داده عزیزم.خدا رو هزاران بارر شکرررر   شیرین زبانی هات دل همه رو برده و همه دوست دارن باهات هم صحبت بشن تا شما انقدر شیرین کلمات رو کنار هم بذاری و هوش از سر همه ببری. ...
28 مرداد 1396

دلبندم نفسم عشقم امیدم دخترم

سلام دختر قشنگم، نفس مامان ما امروز که این خاطره رو برات ثبت میکنم 2 سال و 3 ماه و 28 روز سن داری، تک تک روزهام با بودنت قشنگ و ناب شده اونقدر لحظات زندگیمو دوست دارم که حاضرم برای ماندگار شدنشان هر کاری بکنم ولی میدونم که نمیشه، عمر مثل نسیم میگذره و من فقط میتونم ازش نهایت استفاده رو ببرم و خدا رو براش شکر کنم، الهی شکر که تو هستی غزلکم  هر روز با حرف و کار و فکر جدید منو غافلگیر میکنی و من غرق لذت مادرانگی میشم، نمیتونم همه لحظات قشنگت رو ثبت کنم ولی بعضی هاشو اینجا مینویسم تا یادم بمونه همیشه شاکر باشم برای داشتن تو دردانه مامان   چند روز قبل داشتم ظرف میشستم و شما تو پذیرایی داشتی بازی میکردی،گفتی مامان نگاه کن ، نگات کر...
6 مرداد 1396

27 ماهگی عشق مامان

سلام جوجه رنگی من، خوبی عشقم؟ قربونت برم که اینقدر خانمی و ناززززز   امروز شما 2 سال و 3 ماه و 1 روزه ای نفسم، مامان فدای تک تک روزهای زندگیت   روزها تند تند میگذره و من گاهی فراموش میکنم امروز چند شنبه س و چندم ماه انقدر که مشغول شمام و بهم باهات خوش میگذره   چند روز قبل برات رنگ انگشتی و مداد شمعی خریدیم و کلی باهاشون اثر هنری خلق کردی عشقم   مداد شمعی ها رو خیلی دوست داری و همه داریم ازشون استفاده میکنیم، من و بابا هم کلی باهاشون نقاشی کشیدیم     هفته ای که گذشت خیلی با هم پارک رفتیم اخه تعطیلات عید فطر بود و بابا وقتش آزادتر بود، یه روز غروب رفتیم پارک مردم که شما سوار قطار برقی ش...
10 تير 1396