ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

ماه رمضان سه نفری

سلام فرشته مامان، امروز که میخوام این مطلب رو بنویسم شما 2 سال و یک ماه و 29 روز سن داری عشقم، یعنی دیگه چیزی تا ماهگرد 26 م شما نمونده عسلم   امروز دومین روز ماه رمضانه دخترم و من و بابا روزه ایم، شما هم اونقدر شیرین و خانومی که هر چی ازت تعریف کنم کمه    هفته گذشته به خاطر مشکلی که برای یکی از اقوام پیش اومد و بابا بزرگ خونه نبود ما شبا برای خواب میرفتیم خونه مامان گلی و این موضوع برای شما تنوعی شده بود و کلی خوشحال بودی، خدا رو شکر بابا بزرگ برگشته و ما دو شبه خونه خودمونیم  جمله بندی هات خیلی بامزه و شیرینه و گاهی من و بابا نمیدونیم چی جوابتو بدیم قندکم، چند روز قبل داشتی با باباحامد بازی میکردی یه دفعه از اتاق...
7 خرداد 1396

تجربیات از پوشک گرفتن

سلام گلم، این پست میخوام یه سری نکات بنویسیم که وقتی داشتم شما رو از پوشک میگرفتم چه نکاتی رو رعایت کردم که هم بقیه مامانا بتونن استفاده کنن هم اگه خدا خواست خودم بعدا دوباره استفاده کنم   روزهای اول من پایین تنه شما رو کامل لخت میکردم و میرفتیم دستشویی و شما حاضر نبودی اصلا بشینی، منم اصرار نمیکردم همو سرپا بودی و برای اینکه راحت تر بتونی کارتو انجام بدی مقداری آب ولرم میگرفتم از کمر به پایین تا به اصطلاح تحریک بشی و بتونی زودتر ادرار کنی که خب جواب هم میداد، از شلنگ کولر هم برای آب کشی خونه استفاده میکردیم که خیلی خوب بود و الان هیچ جای خونه نجس نیست  از روزی که دیگه شما تو خونه و شلوارت ج ی ش نکردی من رویه مو عوض کردم و لباس ...
24 ارديبهشت 1396

جدا شدن از پوشک در 25 ماهگی

هفته قبل داشتم یه کتاب میخوندم رسیدم به مطلبی در مورد غذا خوردن کودکان، گفته بود اجازه بدین بچه خودش غذا بخوره حتی اگه اونقدر کوچیکه که توانایی گرفتن قاشق رو نداره بذارین با دست غذاشو بخوره، خیلی برام جالب بود و به این فکر افتادم که حتما این کار رو بکنم و واسه همین هم یه کاسه خوشگل برای شما خریدیم، از اون روز غذا رو میذارم جلوت و شما هم با هیجان و ذوق زیاد خودت میخوری، اصلا اجازه نمیدی من کمکت کنم، فقط صبحانه خودم بهت میدم اونم چون چای یا شیر آبکیه و هنوز سختته، خودمو سرزنش میکنم که چرا تا الان اجازه ندادم خودت مستقل غذا بخوری و هی قاشق قاشق گذاشتم دهنت، نکته جالبش هم اینه که ماشالا هزار ماشالا خیلی هم با اشتها و خوب غذا میخوری حتی بهتر از و...
15 ارديبهشت 1396

فعال شدن قوه تخیل عشق مامان

سلام ثمره زندگیم، عمرم نفسم خانومم عشقم   الهی فدات بشم که اینقدر برام عزیزی    قبل ترها شما بیشتر با وسایل خانه بازی میکردی اما مدتیه دیگه با اسباب بازی های خودت ارتباط برقرار کردی و بازی میکنی و خیلی هم جالبه که تو این بازی ها فهیمیدیم که قوه تخیل شما فعال شده، یعنی خیلی شیک و بامزه یه تیکه لگو میگیری دستت و باهاش ازمون عکس میگیری و نشون مون میدی و میگی مامان عکست خوب شده؟ خوشت میاد؟ بعد من میگم اره یا نه این خوب نشده دوباره ژست میگیرم ازم عکس بهتر بنداز و یا با قابلمه هات غذا میپزی و میگی مامان دارم آشپزی میکنم، بعد برام غذا میکشی و اصرار هم داری که خودت غذا بدی بهم و گاهی هم غذات داغه و دهن من میسوزه و میگی بب...
31 فروردين 1396

عید نوروز و دو ساله شدن غزلکم

سلام عزیز دردونه مامان، این مدت اتفاقات خیلی خوب زیادی افتاد که امیدوارم بتونم همه شون رو بدون کم و کاست تعریف کنم برات، روزهای آخر سال مثل همه ما هم مشغول خانه تکانی بودیم و کلی خونه رو برق انداختیم که شما مثل همیشه حسابی کمک کردی فدات بشم   اینجا هم داریم با هم یخچال رو تمیز میکنیم عزیزدلممممممم  امسال طبق تجربه سال قبل لباس زیاد برات نخریدم و میخوام بعد از اتمام تعطیلات مثلا متناسب با فصل و سایزت برات خرید کنم، پارسال خیلی زیاده روی کردم و بیشتر لباسات زود کوچیک شدن   روز عید نوروز اونقدر کار داشتیم که نگو دقیقا یه ربع مونده به سال تحویل شروع کردیم به چیدن سفره هفت سین و دومین سال تحویل رو کنار هم سه نفر...
16 فروردين 1396

از شیر گرفتن غزل جونم

سلام نازدونه من، عمر مامان شما یه مرحله سخت از زندگیت رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و الان برا خودت خانمی شدی   میگم سخت نه اینکه بی قراری کردی و غصه خوردی بلکه چون میدونم بچه ها به سینه مادر خیلی وابسته ن و زندگی بدون شیر مادر براشون سخته    قبلا هم گفتم اما بازم تکرار میکنم که از شیر گرفتن شما از چند ماه قبل یعنی از آذر ماه شروع شد و به تدریج وعده های شیر خوردنت رو کم کردم و غذا رو جایگزین کردم، اینجوری خیلی بهتر بود و من و شما هیچ کدام اذیت نشدیم خدا رو شکر   شما با احتساب شیر شبانه که 4 شب ادامه داشت یک سال و 11 ماه و 8 روز شیر خوردی و من بسیارررررررررر خوشحالم که تونستم این مدت بهت شیر بدم روز جمعه 13 اسفند...
19 اسفند 1395

کوچولوی نازم

سلام عمرم، روزها با بودن تو رنگ و بوی دیگه ای دارن، هر روزش اتفاق جدید و قشنگی میفته و من لبریز میشم ار حس مادری  چند روز قبل بهت گفتم غزل جون لباستو بپوش تا بریم ددر، یه کم تلاش کردی و گفتی نمیشه من کوچولوام   فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم میشه مامان ولی دوباره خیلی ناز و شیرین گفتی نه من کوچولوام کمک کن   انقدر اون لحظه ذوقت رو کردم که نگووو   فدای شیرین زبونی هات بشمممممم خیلی ماهی فرشته کوچولوی خونه   من هر چقدرم که باهات بازی میکنم و بغلت میکنم و بوست میکنم سیر نمیشم، نمیدونم چجوریه که بعضی مامانا میگن ما تا میتونیم باهات بازی میکنیم و وقت میگذرونیم که فردا حسرت بزرگ شدنت رو نخوریم، آخه م...
10 اسفند 1395

تازه بیدار شدم

سلام کلوچه خوشمزه مامان، خوبی دلبندم؟ شاید امروز که بزرگ شدی و داری این خاطره رو میخونی من دیگه بهت نگم کلوچه خوشمزه اما مطمئنم هنوزم برام خوشمزه ترین و قشنگ ترین اتفاق دنیایی    دیروز و پریروز بابا همش شیفت بیمارستان بود حتی شب به خاطر همین من و شما کوچ کردیم خونه مامان جون اینا و خاله فاطمه هم بود و کلی خوش گذراندیم   دیروز غروب شما از خواب بیدار شدی و تو بغلم بودی مامان جون گفت غزل بیا میوه بخور خیلی ناز گفتی تازه بیدار شدم، صبر تون (کن)   یعنی به نوبت همه اومدن و اونقدر ماچت کردن که نگوووو فدای شیرینی زبونی هات بشمممممممم    هفته قبل عروسیه پسر عموی من بود البته روضه بود چون رفته بودن کربل...
27 بهمن 1395

دلبری های غزل و ذوق مامان باباش

فقط میتونم بگم هر لحظه میگیم خدایا شکرت همین...اونقدر که بانمک و شیرین و خوشمزه شده خیلی ناز حرف میزنی و هر کلمه ای که میگی ما از ذوق میریم رو ابرا. این روزها خیلی ناز و شیک مامی صدام میکنی انقدر این مامی گفتن بهم میچسبه که دوست دارم همه دنیا ساکت باشه و تو هی بگی مامی   فدات بشم من    اگه کاری رو نتونی به تنهایی انجام بدی خیلی ناز میگی مامی کمک   خیلی بامزه میگی خونه مون میدان عقابه و من و بابا کلی ذوقت رو میکنیم عزیزم  جدیدا به وضو میگی ووووز  خیلی بانمکه گاهی وقتا هم که حوصله داری درست میگی اما بیشتر وقتا همون ووز ووز رو میگی نفسم   ضمیرها رو خوب تشخیص میدی و من کلی خوشم میاد مثلا م...
18 بهمن 1395

هجدهمین مرواریدت مبارک نازنینم

سلام هستی مامان. بذار خیلی سریع برم سر اصل مطلب چون وقت ندارم و هر لحظه ممکنه شما از خواب بیدار بشی و نتونم بقیه ش رو بنویسم دیروز غروب وقتی خواستم بینی ت رو تمیز کنم زدی زیر گریه درست مثل همیشه بعد وقتی گریه میکردی دهنت کامل باز بود و من متوجه یه مروارید خوشگل تخت شدم، دست که کشیدم دیدم لثه ت خون اومد البته خیلی کم یعنی همون لحظه پوست روی لثه ت کنار رفت و دندونت نمایان شد، این دندون هجدهمین مروارید خوشگل شماس که تو فک پایین و سمت راست در اومده، مبارکت باشه عزیزدلمممممم    امروز باباحامد دو شیفته و من منتظرم شما از خواب ناز بیدار بشی تا با هم بریم خونه مامان جون  هفته قبل عمه فاطمه اومد دیدن شما، بعد شام اومد و کلی با ه...
3 بهمن 1395