ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

غزل شیطون و عزیز

سلام دختر قشنگم، این روزها مدل تکون خوردنت عوض شده، دیگه ضربه نمیزنی، بیشتر حالت غلط زدن داری، بعد یکی دو بار هم یه طرف شکمم قلمبه و سفت شده، انگاری مثلا باسنت رو اون قسمت فشار میدی و میاریش بالا، انقدر این کارت لذت بخشه که نگو، منم اون موقع قربون صدقه ت میرم و هی نازت میکنم  از اینکه تو هستی من و بابا خیلی خیلی خوشحالیم، همش حرف تو رو میزنیم، قیافه تو رو تصور میکنیم و هی دلمون آب میشه، دیگه چیزی تا اومدن و بغل کردنت نمونده عمرم، اگه تاریخ تولدت رو طبق تاریخ فیزیولوژیک بدن من حساب کنیم، دقیقا 51 روز دیگه بغلمونی،  بی صبرانه منتظر اومدنتیم. وسایل شوینده و بهداشتیت رو هم خریدیم، یه سری خورده ریز لازم داری، منم کارامو باید د...
26 بهمن 1393

آغاز هفته 32

شمردن بلدم از خیلی سال پیش، اما این روزها گم می کنم لحظه ها و ساعتها را...تقویم کوچک روی میز را صد بار بیشتر از قبل ورق می زنم...مدام می نشینم و می شمارم روزهای با تو بودن را....هفته ها حالا برایم معنای دیگری دارد هم برای من و هم برای آنهایی که بعد از احوالپرسی می پرسند الان هفته چندی؟؟؟ و این یعنی چند هفته مانده تا به تو رسیدن. مدتهاست که دیگر  یک نفر نیستم.شده ام دو نفر، دو تا قلب که به فاصله کمی می تپند و تجربه می کنن روزهای با هم بودن را... دخترم، حس قشنگ مادری را درونم  به پا کردی و مرا شیفته خود ساختی.ذره ذره به زمین نزدیک تر می شوی و این صدای ترنم زمین است یا گریه آسمان که یکی تو را می خواهد و دیگری برای آمدنت دلتنگی ...
15 بهمن 1393

فوت بابابزرگ بابا جون

سلام عمر و جونم، دلم میخواد هر روز تنها کارم گشتن به دور تو باشه زندگیم  تنها کارم قربون صدقه رفتن تو باشه هستیم  عاشقتم بدجور دختر گلم شنبه هفته قبل یعنی 4 بهمن ماه خبردار شدیم که بابا بزرگ بابا جون فوت کرده، بی نهایت ناراحت شدیم، آخه ایشون خیلی خیلی مهربون بود و برای دیدن تو مشتاق بود، خیلی ندیده تو رو دوست داشت و برای سلامتیت کلی دعا میکرد، سن ایشون بالای صد سال بود و خدا رو شکر عمر با برکت و خیلی خوبی داشتن اما با رفتنشون ما رو خیلی ناراحت کردن کاش میموند و تو رو میدید قشنگم. روحش شاد ... ما هم همون روز شنبه با مامان بابا جون و خواهرش و عموش رفتیم شهرشون و تا فردا غروب هم موندیم، اما بابا میگفت به خاطر شرایط من بهتره برگ...
11 بهمن 1393
1