ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

هفته شلوغ پلوغ

سلام عمرم، خوبی؟ معلومه که خوبی، تکونای قشنگ و نازت اینو میگن، سونوی قشنگت اینو میگه، الهی من قربونت برم، بذار برات قشنگ تعریف کنم، روز شنبه که وقت دکتر داشتم، تنها رفتم و خانم دکتر معاینه داخلی کرد، یه خورده دردناک و بیشتر از یه خورده احساس بدی داشتم  گفت لگنت برا زایمان طبیعی خوبه و هنوزم بسته س، گفت میتونی ورزش کنی و منتظر باشی تا گل دخترت به دنیال بیاد  وزنمم کرد که 63 کیلو بودم، صدای قلب تو رو هم گذاشت که خیلی شیک و ناز و مهربون داشت تالاپ تولوپ میکرد  قربون اون قلب کوچولو موچولوت برمممممممممم  بعدم برامون سونو نوشت، منم سریع رفتم از اقای دکتر همیشگی وقت سونو گرفتم و رفتم سرکار جلسه، بعد جلسه باباجون اومد دنبالمو...
27 اسفند 1393

هماهنگی کارهای آخر سال

سلام قشنگم، صبح بخیر، دیدی چه صبح زیباییه؟ صبحی که با تکونای تو شروع میشه، بعدش پرده رو کنار میزنم و میبینم ریز ریز برف میباره، واسه برف باریدن یه خورده دیره ولی خب این حال منو خوب میکنه، دستمو میذارم رو شکمم و نازت میکنم، تکونات بیشتر میشه، وبلاگ حسنا جون رو باز میکنمآهنگ لالایی میخونه، تکونای تو بیشتر میشه، برات از حال خوبم میگم، از اینکه مادر و دختر تا ساعت 10 صبح خوابیدیم، از اینکه میخوایم برا ناهار آش دوغ درست کنیم، از اینکه میخوایم با کمک هم یه خورده خونه رو مرتب کنیم، تو این مدت تو با تکونات حرفای مامانو تائید میکنی و دلشو آب  مامان میاد سیستم رو روشن میکنه و شروع میکنه تایپ همین لحظات و حرفا، بابا با وایبر بهمون سلام و صبح بخیر...
19 اسفند 1393

36 هفتگی نخودچی مون

سلام عشقم، خوبی؟ الهی دورت بگردم که اینقدر برام عزیزی  اگه میدونستم اینقدر عزیز و دوست داشتنی هستی برای اومدنت زودتر اقدام میکردم دلبندم  دومین روز هفته 36 هستیم و میتونم به جزئت بگم بهترین روزهای زندگیمونه  همه اینا به لطف خداس، ازش یه دنیا ممنونیم امروز صبح باباجون همراه مامان و باباش رفتن شهرشون، مراسم چهلم بابابزرگ بابا بود، همون پیرمردی که بی نهایت خانواده سه نفری ما رو دوست داشت و همیشه دعامون میکرد و به قول خودش یکی از آرزوهاش دیدن تو بود، از خدا میخوام روحش قرین رحمت و آرامش باشه منم تا ظهر سرکار بودم، قبلش رفتم و یه سری از کارای تمدید گواهینامم رو انجام دادم، جلسه نسبتا طولانی بود و صندلی که من نشسته...
14 اسفند 1393

پاگشای عمه فاطمه

روز چهارشنبه هفته قبل رفتیم مراسم مکه عمه زری من، حسین اومد دنبالمون، من و بابا هر دو سرکار بودیم، برگشتنی هم با دایی حسین اومدیم، همون شب عمه فاطی به بابا پیام داده بود که جمعه خونه ایم که بیان خونه مون، ما هم بعد از مشورت و جا به جایی شیفت جمعه ی من گفتیم بفرمایید. خلاصه من پنجشنبه یه سری از کارامو کردم، سوپ جو درست کردم، قرمه سبزی و سالاد کلم هم همینطور، سبزی خریدم و پاک کردم، بابا هم خونه رو حسابی تمیز کرد و در همه کارها کمک میکرد، البته بابا از صبح رفت سرخاک و غروب برگشت ولی خب شب تلافی غیبتش رو در آورد  جمعه صبح هم بدون استرس بیدار شدیم و بقیه کارا رو کردیم، عمه زهرا هم زودتر اومد کمکم، طفلی یه عالممممممممه ظرف کثیف رو شست یعنی ن...
10 اسفند 1393

34 هفتگی غزلمون

جوجوی مامان امروز 33 هفته و چهار روزه ای  تو خوشمزه ترین موجود دنیایی عسلم  یعنی بذار دنیا بیای تا یه لقمه ت کنممممممم  قورتت میدم غزل انقدر که دوست داشتنی هستی  تنها 45 روز به اومدنت مونده، یعنی نهایت 45 روز دیگه تو بغل خودمی عشقم   چند روز پیش رفتیم یه توالت فرنگی از این سیار ها خریدیم  من خیلی اصراری نداشتم ولی بابا میگفت از این به بعد ازش استفاده کن، میگه بعد زایمان بیشتر به کارت میاد، زیاد باهاش راحت نیستم ولی خب استفاده میکنم  پودر لیدی میل هم خریدیم، اینو هدی گفت خوبه، ما هم طعم کاکائوییش رو خریدیم، قیمتش هم شد 19400 تومن. مزه ش بد نیست و شبی یه لیوان میخورم   دیروز غروب خاله اسیه...
2 اسفند 1393
1