حبه انگور زندگیه ما
سلام حبه انگورم، خوبی مامانی؟ امروز اولین روز از هفته نهمه، یعنی شروع ماه سوم
ای جانمممممممممم چقدر زود گذشت این مدت
تو این هفته تو بزرگتر و توانا تر میشی و برای اومدن به این دنیا اماده تر میشی، من بابا خیلی خیلی دوستت داریم و هر لحظه ذوق بودنت رو میکنیم
جمعه ای که گذشت ما ناهار خونه مامان گلی بودیم، حالا نمیدونم بعدا قراره تو بهشون چی بگی ولی من فعلا مامان گلی صداشون میکنم
عمه فاطمه نبود و ما به اونا هم گفتیم که تو داری میای و خوشحال شدن و همش به من توصیه میکردن استراحت کنم و مواظب باشم
اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده و روزها دارن میگذرن، حالت تهوع من در اوج بود و چند باری بالا اوردم، حالا فکر کن من بالا میارم باباجون ذوقی میکنه که نگو
میگه خوشحالم داریم مامان و بابا میشیم
من استراحتم رو بیشتر کردم و سعی هم میکنم بیشتر مواظب تو باشم و اصلا حرص و جوش هیچی مخصوصا کار رو نزنم. تو از همه چی برام مهم تر و عزیزتری...البته بعد از باباجونیت![]()
خبر اومدنت رو دیگه به کسی نگفتیم ایشالا یه کم که بزرگتر بشی میگیم، راستی روز دو شنبه وقت سونو دارم تا بیام برای اولین بار ببینمت عشقم![]()



حبه انگور زندگیه ما
