چیدن سیسمونی عشقم
سلام غزلکم، عاشق تک تک تکوناتم که با هر کدومش همه وجودم پر عشق میشه 
پنجشنبه شب پسر عموم با وانت دوستش وسایل غزل رو از خونه بابام اورد و جمعه صبح هم نصابش اومد و تا ظهر تخت و کمدها رو جمع و جور کرد، مامان و بابام و عمه مامانمم حدود ساعت 11 و نیم اومدن، منم برا ناهار ابگوشت درست کرده بودم
بعد ناهار همه مشغول شدن و وسایل رو چیدیم، تخت خودمون رو از قبل جمع کرده بودیم کمدها و دراورمون رو هم گذاشتیم کنار در ورودی اتاق که خدا رو شکر جا شد
لباساتو به ترتیب اندازه تو کشوی دراور چیدیم و عروسکات رو هم پخش و پلا کردیم تو همه اتاق
باباجون خیلی این وسط زحمت میکشید و از همه بیشتر کار میکرد، الهی قربونش برم که اینقدر مهربون و نازه
تا غروب کارمون طول کشید و منم شام درست کردم و مامان اینا خوردن و بعدش ساعت 8 ونیم رفتن، اتاق کامل شد فقط مونده یه سری خورده ریز مثل آویز تخت و بشقاب و قاشقت و وسایل بهداشتیت عزیزم، اونا رو هم به مرور میخریم
حالا از امروز صبح برات بگم که شیرین کاری میکردی، من خواب بودم که با تکونای شدیدت بیدار شدم، از هر دو طرف شکمم تکونم میدادی، اونقدر زیاد و محکم بود که ترسیدم، بابایی رو بیدار کردم و ازش پرسیدم ساعت چنده؟ اونم گفت 5 و نیم صبح ، منم راستش یه خورده ترسیده بودم آخه تا حالا سابقه نداشت اینجوری تکون بخوری، هم شدید هم تند تند هم این موقع صبح...دیگه یه خورده تو خونه راه رفتم و برات قران خوندم و صلوات فرستادم، یه قران کوچولو هم دارم گذاشتم رو شکمم، بعد دراز کشیدم دیدم آروم تر شدی 
از صبح هم باز کلی تکون خوردی و مامانو خوشحال کردی، این هفته ها اوج تکونای توه و من سرشار از حس های خوبم. از خدا میخوام به همه آرزومندا بچه سالم و صالح بده و صدقه سر بقیه نی نیه تو راهیه ما رو هم سالم و صالح به دنیا بیاره و عاقبتش بخیر بشه. دوستت داریم و شدیدا عاشقتیم غزل جون 
28 هفته و 5 روزیم 



چیدن سیسمونی عشقم 

