ماه آسمان ما

به دنیا خوش اومدی امیدم

1397/6/24 12:26
نویسنده : مامان سمیه
45 بازدید
اشتراک گذاری

پنجشنبه 15 شهریور به توصیه دکتر رفتم برا نوارقلب جنین و چک هفته ای.ماما معاینه کرد و گفت دهانه رحم دوسانت بازه و ان اس تی گرفت و دکتر هم گفت همین امروز سونو بده تا از وضعیت جنین دقیق اطلاع داشته باشیم.عصر پنجشنبه غزل رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم سونو و خداروشکر همه چی خوب بود و وزن گل پسر رو تقریبا 3600 گفت. طبق نظر دکتر قرار شد شنبه دوباره برم برای چکاب. اون شب خسته و کوفته رسیدیم خانه و من و غزل خیلی زود خوابیدیم.باباحامد به همراه دایی کوچیکه شون تا صبح فوتبال کامپیوتر بازی کردن. من یکی دوبار برا دستشویی و کمردرد بیدار شدم. خواب بودم که یه صدای تقی بیدارم کرد.انقدر صدا واضح بود که چشمامو باز کردم و چند لحظه فکر میکردم صدای چی میتونسته باشه. یه لحظه گفتم یعنی ممکنه کیسه آب بوده باشه؟ ولی مگه کیسه آب پاره بشه صدا داره؟ برام عجیب بود.تو همین فکرا بودم که گفتم من که حالا بیدار شدم بذار یه دستشویی برم.تا نشستم تو جام یه آب گرم زیادی دفع شد و فهمیدم کیسه آب پاره شده.سریع رفتم دستشویی و باباحامد رو صدا کردم و موضوع رو بهش گفتم.لباسمو عوض کردم و دیدم ساعت 5 و 10 دقیقه س. چند دقیقه بعد اذان صبح بود نماز خواندیم. حامد زنگ زد مامانش که بیاد پیش غزل که خواب بود تا ما با دایی همسر بریم بیمارستان. تو همین دقایق دردای من شروع شد. اینکه دردا به فاصله 5 دقیقه بود برام عجیب بود. وقتی رسیدیم بیمارستان تقریبا 6 صبح بود و دردا تقریبا 3 دقیقه ای بود. معاینه شدم و گفتن همون 2 سانتی.تا کارای پذیرش انجام بشه من چند بار سوره انشقاق رو خوندم و سوره مریم و چند تا سوره دبگه که خیلی آرومم میکرد.لباسامو عوض کردم و وسایلمو دادم همسر. این بین به مامانم اس دادم که بیداری؟که خواب بوده و بعدا دیده بود و آمده بود بیمارستان. ساعت 8 من بستری شدم و برام آنژیوکت زدن و خانم ماما گفت برو رو تخت 4 تا بیام سرم رو برات باز کنم. این بین دردای من شدید و با فاصله کم بود. صدام در نمیامد ولی خیلی شدت دردا زیاد بود همش میگفتم الان اینجوره چند ساعت دیگه چقدر درد دارم؟واسه همین جیک نمیزدم و میگفتم انرژیمو بذارم برا چندساعت آینده که دردا شدیدتر میشه، تخت بغلی خانمی بود که لز 12 شب بستری بود و طفلی خیلی درد داشت همش میگفت طبیعی نمیتونه و بهتره سزارین بشه.منم دلداریش میدادم که دیگه چیزی نمانده و زود تمام میشه. دکتر شیفت رو تحویل گرفت و اومد معاینه کرد. خانم تخت بغلی 4 ساتت بود و منم 4 سانت و دکتر گفت افاسمان (نرمی دهانه رحم) من بهتره.اینجا بود که فهمیدم این همه درد برا 2 سانت نیست و خوب دارم پیشرفت میکنم. چند دقیقه بعد یه ماما امد و گفت من مامای تو هستم و یاید معاینه کنم گفتم دکتر همین الان معاینه کرده گفت منم جدا باید معاینه کنم که بعدش گفت 5 سانتی و رفت.یه ربع بعد آومد و بهم گفت حالت سجده بگیر و وقتی درد داشتی توی ماسک نفس بکش تا دردات کم بشه.با شروع درد نمیتونستم تو ماسک نفس بکشم خیلی بی قرار بودم.اما ماما کمکم میکرد تا ماسک رو دهنم بمونه و نمیذاشت از حالت سجده دربیام.توهمون لحظات احساس دفع داشتم که بازم ماما نذاشت تکون بخورم. خیلی از نظر روحی اذیت بودم و خجالت میکشیدم اما ماما سرمو بغل کرد و میگفت این موضوع اصلا بدنیست و بخشی از روند زایمانه. میگفت اگه حس دفع داری هم زور بزن و اشکالی نداره و همون لحظه بین من و تخت بغلی یه پرده کشید تا من معذب نباشم.ماما وقتی دید من صدام درآمده معایته کرد و گفت فول شدی پاشو بریم اتاق زایمان. قبل اتاق زایمان منو برد حموم و یه کم اب گرم گرفت به کمرم و خبلی جدی گفت اصلا زور نزن بچه ت داره میاد و سریع منو برد اتاق زایمان. این وسط به دکتر هم اعلام کرد تخت 4 فول شده اما بچه ش درشته. رفتم رو تخت و مرحله فوق سخت شروع شد.ماما و خانم دکتر حسابی تشویقم میکردن و وقتایی که باید زور میزدم رو یادآوری میکردن.اینکه منو به اسم کوچیک و عزیزم صدا میکردن باعث میشد بیشتر توجه کنم و یه جورایی آگاه تر به اوضاع باشم. یه جایی ماما گفت موهای بچه ت معلومه و باید حسابی زور بزنی تا زودتر دردات تمام بشه.دهنمو بستم تا داد نزنم و همه زورمو گذاشتم رو زایمان. یه دفعه حس کردم سر بچه آمد بیرون و با یه زور دیگه همه چی تمام شد.بلافاصله پسرمو گذاشتن بغلمو شروع کرد تمیز کردن دهن و بینیش.نگاه کردم به ساعت که دیدم 9 و 10 دقیقه صبحه روز شانزدهمه شهریوره.یکی از بهترین روزهای زندگیم شد.چند دقیقه بعد از زایمان یه خانم کمک کرد لباسمو عوض کردم و با ویلچر منو برد ریکاوری و به مامانم که بیرون زایشگاه بود خبر دادن تا بیاد پیشم.تو ریکاوری بازم منو بردن همون تختی که موقع زایمان غزل بردپر از حس های خوب دنیا بودم

ادامه شو بعد میام میگم.

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
مامان هدی
16 مهر 97 13:15
ای جان دلم چه حس خوبی تجربه کردی سمیه جون. انشالله علی و غزل بشن چهل چراغ خونت. همش تو خونتون صدای خنده و شادی شون بیاد. با ناز پدر مادر بزرگ بشن  
1