ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 4 سال و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 7 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

کوچولوی نازم

سلام عمرم، روزها با بودن تو رنگ و بوی دیگه ای دارن، هر روزش اتفاق جدید و قشنگی میفته و من لبریز میشم ار حس مادری  چند روز قبل بهت گفتم غزل جون لباستو بپوش تا بریم ددر، یه کم تلاش کردی و گفتی نمیشه من کوچولوام   فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم میشه مامان ولی دوباره خیلی ناز و شیرین گفتی نه من کوچولوام کمک کن   انقدر اون لحظه ذوقت رو کردم که نگووو   فدای شیرین زبونی هات بشمممممم خیلی ماهی فرشته کوچولوی خونه   من هر چقدرم که باهات بازی میکنم و بغلت میکنم و بوست میکنم سیر نمیشم، نمیدونم چجوریه که بعضی مامانا میگن ما تا میتونیم باهات بازی میکنیم و وقت میگذرونیم که فردا حسرت بزرگ شدنت رو نخوریم، آخه م...
10 اسفند 1395

تازه بیدار شدم

سلام کلوچه خوشمزه مامان، خوبی دلبندم؟ شاید امروز که بزرگ شدی و داری این خاطره رو میخونی من دیگه بهت نگم کلوچه خوشمزه اما مطمئنم هنوزم برام خوشمزه ترین و قشنگ ترین اتفاق دنیایی    دیروز و پریروز بابا همش شیفت بیمارستان بود حتی شب به خاطر همین من و شما کوچ کردیم خونه مامان جون اینا و خاله فاطمه هم بود و کلی خوش گذراندیم   دیروز غروب شما از خواب بیدار شدی و تو بغلم بودی مامان جون گفت غزل بیا میوه بخور خیلی ناز گفتی تازه بیدار شدم، صبر تون (کن)   یعنی به نوبت همه اومدن و اونقدر ماچت کردن که نگوووو فدای شیرینی زبونی هات بشمممممممم    هفته قبل عروسیه پسر عموی من بود البته روضه بود چون رفته بودن کربل...
27 بهمن 1395

دلبری های غزل و ذوق مامان باباش

فقط میتونم بگم هر لحظه میگیم خدایا شکرت همین...اونقدر که بانمک و شیرین و خوشمزه شده خیلی ناز حرف میزنی و هر کلمه ای که میگی ما از ذوق میریم رو ابرا. این روزها خیلی ناز و شیک مامی صدام میکنی انقدر این مامی گفتن بهم میچسبه که دوست دارم همه دنیا ساکت باشه و تو هی بگی مامی   فدات بشم من    اگه کاری رو نتونی به تنهایی انجام بدی خیلی ناز میگی مامی کمک   خیلی بامزه میگی خونه مون میدان عقابه و من و بابا کلی ذوقت رو میکنیم عزیزم  جدیدا به وضو میگی ووووز  خیلی بانمکه گاهی وقتا هم که حوصله داری درست میگی اما بیشتر وقتا همون ووز ووز رو میگی نفسم   ضمیرها رو خوب تشخیص میدی و من کلی خوشم میاد مثلا م...
18 بهمن 1395

هجدهمین مرواریدت مبارک نازنینم

سلام هستی مامان. بذار خیلی سریع برم سر اصل مطلب چون وقت ندارم و هر لحظه ممکنه شما از خواب بیدار بشی و نتونم بقیه ش رو بنویسم دیروز غروب وقتی خواستم بینی ت رو تمیز کنم زدی زیر گریه درست مثل همیشه بعد وقتی گریه میکردی دهنت کامل باز بود و من متوجه یه مروارید خوشگل تخت شدم، دست که کشیدم دیدم لثه ت خون اومد البته خیلی کم یعنی همون لحظه پوست روی لثه ت کنار رفت و دندونت نمایان شد، این دندون هجدهمین مروارید خوشگل شماس که تو فک پایین و سمت راست در اومده، مبارکت باشه عزیزدلمممممم    امروز باباحامد دو شیفته و من منتظرم شما از خواب ناز بیدار بشی تا با هم بریم خونه مامان جون  هفته قبل عمه فاطمه اومد دیدن شما، بعد شام اومد و کلی با ه...
3 بهمن 1395

21 ماه است که عاشقتم

سلام غنچه نازم   خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم کیک 21 ماهگیت رو هم برات پختم دلبندم   اصلا نهم هر ماه که میشه من انگاری دوباره متولد میشم انقدر که ذوق دارم      فدای ژستت برمممممممممم عزیزدلم  هفته قبل تولد عمو حمید (دوست بابایی) بود و من و شما و خانم عمو حمید یعنی آسی جون براش کیک پختیم، اون روز حسابی با اسی جون بازی کردی و همش میگفتی آسی جون بشین     تا از اتاق میومد بیرون میگفتی آسی جون بیا اتاق    دختر گلم شما از همون نوزادی پوست حساسی داشتی و خیلی سریع جای پوشکت (دیگه بهتر از این بلد نیستم آدرس بدم   ) میسوزه، چندین مدل پماد هم استفاده کردیم که ...
11 دی 1395

دومین شب یلدای دخترکمون

سلام قشنگم، خوبی خانوم کوچولوی من؟  امروز شما یک سال و 8 ماه و 25 روز سن داری و من میخوام برات از دومین شب یلدات بگم گلم، من و شما و باباحامد شب یلدا رفتیم خونه مادرجون (مامان من) قرار بود عمو اینای منم بیان که نتونستن و خودمون بودیم، کلی خوراکی خوشمزه بود و از همه مهم تر غذایی که من عاشقشم یعنی فسنجان   اون ب کلی با دایی حسین و دایی احسان بازی کردی و خیلی خوش گذشت یه عالمه عکس هم گرفتیم    خب حالا بگم از تغییرات خیلی خوبی که داشتی، خدا رو هزاران بار شکر از یکی دو روز بعد از پست قبل من تصمیم گرفتم کمتر به شما شیر بدم و تا جایی که میشه بهت غذا بدم و خب باید اعتراف کنم خیلی سخت بود اما موفق شدم، شما الان روزی 4...
4 دی 1395

از شیر گرفتن یا از پوشک گرفتن؟

سلام دردانه من، خوبی مامانی؟ عسلم این روزها من دارم فکر میکنم که شما رو از شیر بگیرم یا نه؟ اخه به هیچ عنوان لب به هیچ نوع غذایی نمیزنی و دیگه ما رو کلافه کردی، یعنی از اولشم بچه غذا خوری نبودی ولی الان دیگه خیلی بدتر شده اوضاع، بعضی وقتا میگم شاید به خاطر دندون در آوردن باشه ولی خب مگه فقط تویی که دندون در میاری؟ فرقی بین وقتایی که دندون در میاری با سایر اوقات نمیبینم، نهایت وقتی حالت کامل خوبه و خبری از دندون نیست در روز یکی دو قاشق کوچولو غذا میخوری و بقیه ش رو میچسبی به من و میگی می می اگه هم بخوام بهت ندم اونقدر گریه میکنی و جیغ میکشی که نگو   الان دو هفته ایمیشه حتی آب هم نخوردی و من واقعا خسته م، مثل اوایل شیردهی سینه م زخم ...
21 آذر 1395

دختر 20 من 20 ماهگیت مبارک

سلاممممممممممممم به عشق خونه یکی یه دونه عمر مامان غزل بابا  فدای روی ماهت بشم که خانمی شدی برای خودت عزیزدلم   امروز شما یک سال و 8 ماه و 7 روز سن داری و قلب من و بابا به شادی و سلامتی تو میتپه   دوست داشتنت روز به روز بیشتر میشه و ما نمیدونیم چطور بابت این نعمت الهی خدا رو شکر کنیم    هفته قبل مقداری سرفه میکردی که دارو خوردی و تقریبا الان خوبی شکر خدا. منم چند روزه درگیر سرماخوردگیم و همش ماسک میزنم که ویروس تو خونه پخش و پلا نشه یه وقت    هفته قبل یه روز رفتیم خونه دایی غلام من که روضه بود و به شما حسابی خوش گذشت کلی با امیر علی و علی بازی کردین و حسابی تو مردا شلوغ کردین. یکی دو تا روضه...
16 آذر 1395

هفدهمین مروارید غزلی

 سلام جگر گوشه مامان   سلام قند ونباتم  خوبی عمرم؟ خوشی؟ امروز روز شنبه س و شما یک سال و 7 ماه و 20 روزه ای و من میخوام برات خاطره ای دیگر ثبت کنم فدات شم    ماشالا هزار ماشالا روز به روز حرف زدنت بهتر میشه، الان دیگه تقریبا اسم همه چی رو میتونی بگی   اونقدر کلمات رو بامزه میگی که دوست دارم فقط تو حرف بزنی و من نگات کنم، اونقدر روزها میچلونمت که دیگه صدات در میاد   عاشق برچسب هلوکیتی هستی که بابا برات خریده و روزی یه دونه برات میچسبونه در کمدت و تو هم هی میری بوسشون میکنی و باهاشون حسابی سرگرم میشی  به مامان و بابای بابا میگی بابا بزرگ و مامان بزرگ و اونا هم کلی ذوق میکنن وقتی ا...
29 آبان 1395

19 ماهگی قندک مامان

به به رسیدیم به 19 ماهگی غزل کوچولوی ما  چقدر لذت بخشه بودن در کنار عزیزدلمون   امروز یکشنبه 9 آبان ماهه، صبح برات کیک فنجانی درست کردم و چند تا عکس خوشگل باهاش گرفتی که چون تو گوشیه باباس الان نمیتونم برات عکس بذارم ان شالله پست بعد    دیروز من و شما صبح رفتیم خانه خاله اسیه اینا و تا شب پیش خاله بودیم کلی تعریف کردیم و بازی کردیم،همه خونه شون رو زیر و رو کردی ها   شب هم عمو حمید و بابا اومدن و بعد شام اومدیم خونه خودمون  فردا بابا مرخصی گرفته که بریم طبیعت گردی، شاید بریم دره مرادبیگ اخه تو این فصلخیلی قشنگه بعد هم بریم نمایشگاه کتاب که برای شما خرید کنیم   هفته قبل با هم رفتیم خانه خا...
9 آبان 1395