ماه اسمان ماماه اسمان ما، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 23 روز سن دارد
علی جانعلی جان، تا این لحظه 4 ماه و 16 روز سن دارد

ماه آسمان ما

این مدت کجا بودیم؟

سلام دلبندم، این مدت خونه بودیم   آخه یه جوری تیتر زدم انگاری سفر قندهار بودیم   ولی خب دقیق بخوام بگم این روزها همش خونه بودیم و فقط عصرها حتما حتما باید بریم بیرون تا شما روحیه ت خوب بشه   جمعه هفته قبل من و شما و بابا به همراه باباجعفر و مامان جون رفتیم باغ، کلی خوش گذشت اونقدر آب بازی کردی و برگ چیدی که موقع برگشت حسابی خسته بودی     اونقدر تو آب چشمه بازی کردی که پاهات حسابی یخ کرده بود ولی حاضر نبودی از آب بیای بیرون که    یه روز رفته بودیم بیرون عروسک مورد علاقه ت رو هم برات برده بودیم تو هم کلی باهاش بازی کردی، مینداختیش زمین بعد خم میشدی ورش میداشتی، اونقدرم این کار برا...
28 مرداد 1395

روز دختر مبارک عزیزم

چند روز قبل روز دختر بود، دومین روز دختری که تو رو داریم   چقدر خوبه که هستی جوجه مامان      کیک آلبالو برات پختم که خودتم خوب ازش خوردی و خوشت اومده بود عزیزدلم   اونقدر عکاسی ازت سخت شده که گاهی وقتی میبینم چه تلاشی میکنیم ازت 4 تا عکس خوب بندازیم خندم میگیره  عاشق حوض و فواره های میدان نزدیک خونه مونی، بیشتر روزا با هم میریم اونجا و کلی بازی میکنی  چند روز قبل برات یه بازی درست کردم که خوشت اومد  بعضی از وسایلت رو با چسب بالای اوپن چسبوندیم و تو هم تلاش میکردی تا اونا رو جدا کنی، این بازی باعث میشد کل بدنت کش بیاد و دست و پاتو خوب میکشیدی   فدات بشمممم...
17 مرداد 1395

تابستان دخترانه

سلام خانم کوچولوی من  فدات بشم که یه روز قراره با سواد بشی و اینا رو بخونی    امروز یک سال و سه ماه و 28 روزته عزیزدلممم، پنجشنبه هفته قبل رفتیم مهمونی خاله بابا حامد که از ماه عسل برگشته بودن، مراسم عروسی نگرفتن همو ماه عسل رفتن، خوشبخت بشن ان شالله   هوای شهری بابا اینا بسیارررررر گرم بود و شما اذیت شدی حسابی، فدات بشم که موقع برگشت کلی بالا آوردی و بی حال بودی   کلی غصه خوردم برات هنوزم اونجوری که بگی حالت عادی نشده ولی شکر خدا خیلی خیلی بهتری عزیزم    روز به روز خانوم تر فهمیده تر و شیرین تر میشی و من و بابا عاشقتیم   دیروز با خاله سرور و خاله مریم و دخترای نازشون رفتیم پارک&nb...
6 مرداد 1395

چکاب 15 ماهگی

سلام دردانه ما   روز شنبه هفته قبل من و شما و باباحامد با هم رفتیم مرکز بهداشت برای چکاب 15 ماهگی   شما خیلی خانوم بودی و اروم اجازه دادی قد و وزنت رو بدون هیچی مشکلی انجام بدن   خدا رو صد هزار مرتبه شکر وزنت خوب بالا رفته بود و شدی 9 کیلو و 200 گرم   قدت هم 77 سانت بود و من و بابا کلی خوشحال شدیمممم  امروز تولد منه غزل جون   28 ساله شدم   پارسال تو تولدم شما خیلی کوچولو بودی و وقتی میخواستیم کیک بخوریم خواب بودی اما امسال خانم شده بودی و تولد من بیشتر لذت بخش بود   تازه خیلی هم بامزه افتادی رو کیک و دست و لباست کیکی شد عمرم   بابا هم دستاتو کامل خورد&nb...
24 تير 1395

15 ماهگی و سیزدهمین مروارید

سلام فرشته کوچک خوشبختی ما   فسقلی خونه ای   قربون دختر نازم برم که حالا دیگه 15 ماهه شده    عزیز دلم راه رفتنت خیلی خیلی بهتر شده و هر روز فاصله های بیشتری رو قدم برمیداری گلم   دیروز یعنی وقتی 15 ماه و یک روزه بودی سیزدهمین دندونت جوونه زد، مبارک باشه مامانی   دندون نیش بالا سمت چپ   فکر کنم همین روزاس که یکی دیگه هم جوونه بزنه آخه تو همیشه دو تا دندون با هم در میاری   ماه رمضان هم داره میرسه به آخراش... این ماه خیلی با برکت و خوب بود، توی این ماه عزیز غذا خوردن شما خیلی بهتر شدف خدارو شکر که خدا کمک کرد منم تونستم روزه بگیرم و تو هم با غذا خوردن اذیت نشدی  &...
11 تير 1395

اولین قدم ها در ماه مبارک رمضان

سلام فسقلیه مامان   فدات بشمممممممممممم   خیلی ماه و عزیز و شیرینی غزل   چند روزی میشه که چند قدم راه میری و عاشق این کار هستی   آنچنان پشتکاری در تمرین برای راه رفتن داری که ما متعجبیم انگاری خسته نمیشی اصلا   ماشالا هزار ماشالا دختر نازنینم   دختر نازم امروز شانزدهمین روز از ماه مبارک رمضانه من امسال روزه میگیرم و شما هم خداروشکر همکاری میکنی عزیزم   خیلی خیلی بهتر از قبل غذا میخوری، البته شاید مثل بچه های دیگه نباشه ولی به نسبت قبلت که فقط شیر میخوردی عالی شدی   هنوز صبحانه دوست نداری و تا ظهر فقط شیر میخوری، ناهار رو به نظرم خوب و کامل میخوری و بعدش که بابا میره ...
2 تير 1395

ایستادن روی پاهای کوچولوت

عمر و هستی من سلام، چقدر بودنت لذت بخشه عزیزم   چند روز قبل یعنی روز چهارشنبه که شما 1 سال و دو ماه و 10 روز سن داشتی خاله افرا و خاله سرور و آوینا جون اومدن خونه مون   چقدر خوب بود که اومدن بی نهایت بهمون خوش گذشت شما که با دیدن آوینا ذوق زده شده بودی و همش دوست داشتی بهش دست بزنی   خاله افرا خیلی خیلی لطف کرده بودن و برای شما و آوینا و مرسانا نی نی خاله مریم پیرهن کادو آورده بود، هر سه یه شکل ولی در سایزهای مختلف  من که عاشق لباسا شدم، از خاله حیلی خیلی ممنونیم ان شالله نی نی خودشون    وقتی من و خاله ها داشتیم صحبت میکردیم شما رفتی سراغ وسایل خاله سرور و خیلی یه دفعه ای پلاستیک وسایلش رو ورد...
22 خرداد 1395

دخترک 14 ماهه ما

سلام جوجوی قشنگم، خوبی مامانی؟ یا به قول تو مانی؟ الهی قربونت برم که بهم میگی مانی   الهی قربونت برممممممممم، این لباس خوشگل رو مامان بزرگ هفته قبل از تهران برات سوغاتی آورد، دستشون درد نکنه امروزم من و بابا رفتیم و برات یه تی شرت خیلی خوشگل با یه شلوارک لی خیلی خوشگل تر خریدیم،مبارکت باشه عشقمممم دیشب خونه مامان جون بودیم، دایی امیر اینا و خاله فاطمه هم بودن شام دلمه بود که در کمال ناباوری شما خوب خوردی، شاید چون تو جمع بودی و همه داشتن غذا میخوردن خوشت اومد، خیلی حس خوبی بود که غذاتو خوب و کامل خوردی نفسم، دیروز عصر هم من و مامان جون داشتیم با خرما چایی میخوردیم که شما اومدی و بدون اینکه کسی بهت بگه یه دونه خرما ور...
12 خرداد 1395

گشت و گذار با غزلک

سلام عشق کوچولوم، خوبی مامانی؟ الان برا خودت خانمی شدی که میتونی اینا رو بخونی ها  اما بدون همیشه برای من کوچولو و عزیزی دخترم  این روزهای ما حسابی به گشت و گذار میگذره و شما از این موضوع بسیار راضی هستی، صبح که چشمای نازت رو باز میکنی میری جلو در خونه و به بیرون اشاره میکنی و میگی ددر  تا نری بیرون هم راضی نمیشی فسقلی  روزی چند بار میری بیرون حالا یا با باباحامد یا با من که تقریبا هر روز عصر میریم پیاده روی  کلی خوش میگذره با تو عاشق بستنی هستی و هر روز میخوری اونم با چه اشتهایی  بستنی رو میگیری طرفم و میگی "با" یعنی بازش کن به غیر از بستنی دیگه هیچ هیچ...همه میگن هر جوری شده بهش غذا بده ت...
7 خرداد 1395

ماما گفتنت رو قربون برمممم

سلام فرشته ناز و مهربون من  الهی مامان سمیه فدات بشه، الهی که مثل همین روزا همیشه خوش خنده و سلامت و شاد باشی عشقممم  شما در سن یک سال و یک ماه و 13 روزگی دوازدهمین دندون رو هم درآوردی البته هنوز لثه رو شکافته و سفیدیش نزده بیرون این دندون هم فک بالاس. مبارکت باشه فرشته کوچولوم دیشب مثل خیلی از مواقع کابینت ادویه ها رو میریختی بیرون منم کنارت بودم داشتم قطره مولتی ویتامینت رو باز میکردم که یه هو شیشه روغن زیتون از طبقه بالای کابینت افتاد کنار پات و شکست و همه روغنش پخش زمین شد  روغنش به کنار، ترسیدم نکنه افتاده باشه روی پات  سریع بلندت کردم و فکر کنم از این عکس العمل سریع من ترسیدی که خیلی جیغ کشیدی و گریه کردی ...
28 ارديبهشت 1395